ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٧  
کجای حادثه آمدنت اتفاق افتاده بود؟
من اصلا نفهمیدم چرا گفتم سلام
من نمی فهمم چرا فقط به آسمان نگاه نمی کنم؟
من هرگز درک نمی کنم دنیای آدم های دوست داشتنی را
که اخر کلمه های قشنگشان ترین اضافه می کنند.
 
من سطر سطر این نامه ها را
هر شب برای تو تکرار می کنم.
خسته شدم از بس نوشتی که با صدای بلند بخوانم.
 
من کجای این زمین ایستاده ام
و یا شرجی ترین غروب پاییز را کجا تجربه کرده ام.
حرفی برای گفتن هم اگر باشد
حتی به این فکر نمی کنم که بر زبان بیارمش.
 
گفتی انتزاع را فراموش کرده ای
ولی من ذهنی ترین نقاشی کودکیت را مجسم می کنم
که سعی می کنی رنگ های زرد را محکم بکشی
و ثابت کنی چشمهات همیشه خورشید را دیده اند.
 
 یک ارتباط عاشقانه نامفهوم
 یک حس آبی که نه
انگار دلت می خواهد عاشق شوی
 
 یک دست بزرگ رویاهایت را زیر و رو می کند
مثل اتاقت که پر است از خاطره های دورریختنی
 
باید همه خبردار شوند
رگ های تنت را از دوره این مردم جدا کرده ای
 تا هوای اطراف کسی را تسخیر کنی
که دوستش می داری...

من به هیچ کس نگفته بودم
نمی توانم خط های روی پیشانی ات را بخوانم.
من کور حرفهای نگفتنی ات هستم!
 به احترام چشمهای تو صد سال سکوت می کنم.
و دیوارهای این شهر را
به جای شانه ات تخریب.
 
حتماْ آدم دوست داشتنی می شوم؛
این بار من به نام تو ترین اضافه می کنم!!!!!

 
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ،۱۳۸٦  

به خاطره هایی که به مرگ تو ختم می شود

من از تو هیچ چیز نمی دانستم ؛

وگرنه مغز آدم های هرزه را که نخورده بودم

تشخیص دهم وقتی می گویی دوستت دارم

                                            یعنی برو بمیر.

مثل این بود که پایم را به جاده ای سپرده باشم

که همیشه خطوط قرمز داشت

من پر از محدودیتم

پر از هوای تنفس نشده

پر از شیرهای.......

اتفاق بزرگی لازم بود

                       که نشانم دهد برای چشم هایت شعر نگویم

یا اینکه چقدر وقتی بدیدنم می آمدی زیبا بودی

****

من به خدا سکوت هدیه می کنم

تا چشمش را بروی پنج شنبه های من ببندد

که هر طور دلت می خواهد بزرگ شوی؛

دعا کنی حتماً به بهشت می روم- چون به دنیا آمدم

غصه نخور آقای محترم

خدای پنج شنبه های من اصلاً چشم ندارد

که ببیند

مردم با گناه نگاه می کنند

و با گناه می میرند.

.

.

.

من مربع های زندگیم را گم کرده ام

به تعداد سالهای عمرم عاشق شده ام

۲۴ مربع خالی؛

مهم نیست چیزی که به آن فکر می کنی

یا اینکه بخواهم بمانی.

به مقدسات آب و آیینه سوگند می خورم

به خاطره مرگ عزیزترین دوستانم

راحت بود فهمیدنش

وقتی می گویی دوستت دارم یعنی......

آخر قصه خوب ترین آدم ها؛

همیشه کسی را که دوستش داریم

                                  از دست می دهیم.


 
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٦  

۱-آقا فرقی نمی کند اگر

چشمهای من عاشق شما شوند

یا شما عاشق چشمهای من؟

و هی پیش و پس می روی که نشانم دهی

دنیا برای دو ماهی آب ندارد

خانم تمام ستاره ها شاعرند؟

یا شعر برای ستاره هاست

که به هر طرف نگاه می کنم

که با تمام وجودم می گویم.....

و راه رفته کمتر از دقیقه ای تمام می شود.

۲-اصلا من فکر می کنم

اگر شبهای زندگیم برای تو باشد

روزها آزادم؛

می توانم سیگار بکشم وکسی نگوید

می میری!

....من هم می روم عاشق همه می شوم

تا شما همیشه تنها باشی.

۳-هردو چهار پیراهن از هم پاره کردیم

که ثابت کرده باشیم برابریم

حتی اگر دستهای تو؛انگشتهای بیشتری گرفته باشد.

چقدر زود به آخر رسیدیم بانو...

حالا برو

آنقدر برو که دیگر حتی نبینمت

و تو تکرار می کنی دنیا جای دو ماهی نیست.

۴-جاده تمام شد

من می گذرم با خنده های لک شده

تو می مانی و هزار...

مهم نیست دوباره شروع می کنم

آقا فرقی نمی کند اگر......


خبر
ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٦  

بیزارم؛

از آمدو رفت هایی که در مخیله ام

به دنبال کسی می گردند

که عاشقش بودم

می نالم؛از پیامد های ناگواری که هر صبح در حیات می رویند

تا خبر مرگ حرف های دست نویس عابری را دهند

که خود را فروخته

که خود را وقف کرده

که پایش را از.....

بیخودی هی دور سرم می گردندو می چرخند

که پنداشته اند

عنقریب دختری که در زمین راه می رود

شبها جایی در آسمان گریه می کند

ولی من برای بیت های دست نخورده ای

که مجبورم مرور کنم؛ می ترسم

و برای گفتنی های پنهانی که به خاطرش سکوت....دلگیرم

آغازم را نمی خواهم

که خواسته بودم شاعری باشم برای تو

نه کتابهایی که می میرند؛

چشم هایی که نمی بینند؛

دستهایی که نمی گیرند؛

گفته بودم که دیر.. باور می شوم

گفته بودم کسی که خودرا سروده بود مرده است

گفته بودم...

بیزارم از آمد ورفت هایی

که در مخیله ام

به دنبال کسی می گردم

که عاشقش بودم.!


دود
ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦  

...سیگارو دود و سیم های لختی

که انتهایش به جاده می رسد

و مردی که متولد می شود

متصل به سیم ها روی برق فرزند من است

فرزند دومی که از بخت چهارم برگشته ام به دوش می بندم.

...سیگارو دود و لحظاتی که کودکم

همبازی اش را به آغوش می کشد

وپدری که بافت های تنش؛مردانگی شعرهایم را به رقص.

...سیگارو دود و از خدا گذشته ام

که حالا فریب کرکس همسایه را می خورم

که در زندگی ام همیشه مادر سوخته است

                                             به جرم چند همسری

و دختری که بدتر از خودش؛

                          گندم یا مرد؛

                                    برایش وسوسه نمی شود.

...سیگارو دود ودندان گاز زده ای که به سیب می چسبد

تا وقتی دوباره عاشق شوم

بین ما پرده ای نباشد

من پیر می شوم؛می میرم؛در چادر؛

بیابان مچاله می شوم

اینجا تنها باران است که نمی بارد.

...سیگارو دود وحجله ای که بسته می شود یا باز

نمی دانم؛

تا قبیله ام بارور شود

برای دختری که هفت روز هفته زن می شود.

...سیگارو دود وزمان می گذرد

مرد من؛مرد تمام زنان می ماند

و چلچراغ خانه ام؛غیرتی که....

سیگارو دود و....

نه؛سیگارو دود و زمان می ماند

من می گذرم

فقط دعایی کنید جای مادرم نسوزم.


 
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦  

تمام حرف بر سر حرفی است که از گفتن آن عاجزیم  

                                                                           یدالله رویایی 


سفر به ديگر سو
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ آبان ،۱۳۸٦  

آن خطاط 

سه گونه خط نوشتی

یکی او خود خواندی   لاغیر

یکی را خود هم او خواندی   هم غیر

یکی  نه او خواندی  نه غیر او

آن خط سوم منم

                          شمس تبریزی