ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ آذر ،۱۳۸٦  

به خاطره هایی که به مرگ تو ختم می شود

من از تو هیچ چیز نمی دانستم ؛

وگرنه مغز آدم های هرزه را که نخورده بودم

تشخیص دهم وقتی می گویی دوستت دارم

                                            یعنی برو بمیر.

مثل این بود که پایم را به جاده ای سپرده باشم

که همیشه خطوط قرمز داشت

من پر از محدودیتم

پر از هوای تنفس نشده

پر از شیرهای.......

اتفاق بزرگی لازم بود

                       که نشانم دهد برای چشم هایت شعر نگویم

یا اینکه چقدر وقتی بدیدنم می آمدی زیبا بودی

****

من به خدا سکوت هدیه می کنم

تا چشمش را بروی پنج شنبه های من ببندد

که هر طور دلت می خواهد بزرگ شوی؛

دعا کنی حتماً به بهشت می روم- چون به دنیا آمدم

غصه نخور آقای محترم

خدای پنج شنبه های من اصلاً چشم ندارد

که ببیند

مردم با گناه نگاه می کنند

و با گناه می میرند.

.

.

.

من مربع های زندگیم را گم کرده ام

به تعداد سالهای عمرم عاشق شده ام

۲۴ مربع خالی؛

مهم نیست چیزی که به آن فکر می کنی

یا اینکه بخواهم بمانی.

به مقدسات آب و آیینه سوگند می خورم

به خاطره مرگ عزیزترین دوستانم

راحت بود فهمیدنش

وقتی می گویی دوستت دارم یعنی......

آخر قصه خوب ترین آدم ها؛

همیشه کسی را که دوستش داریم

                                  از دست می دهیم.


کلمات کلیدی: